على اصغر حلبى
21
تاريخ علم كلام در ايران و جهان
و رهايش ساختهاند ، و چون اين را در وقت اوّل مىبينيم ، جايز است كه اعتقاد حاصل دربار دوم نيز چنين باشد ، و بنابراين شيوه ، جزم به درستى چيزى از عقايد برآمده از فكر و نظر ممكن نيست ؛ ( سوم ) اينكه مطلوب هرگاه مشعور به باشد طلب كردن آن محال باشد ، زيرا تحصيل حاصل محال است ، و اگر مشعور به نباشد ذهن از آن غافل باشد ، و محال است كه طلب به سوى مغفول عنه متوجّه باشد ؛ ( چهارم ) اينكه علم نظر وقتى علم مفيد است كه يا ضرورى باشد يا نظرى ؛ اگر ضرورى باشد اشتراك همهء خداوندان عقل در آن واجب باشد ، و حال آنكه چنين نيست ، و اگر نظرى باشد اثبات جنس شىء به فردى از افراد آن لازم آيد ، و آن محال است زيرا نزاع چون در ماهيّت واقع شود در اين فرد نيز واقع مىشود و اثبات شىء به نفس خود لازم مىآيد و آن محال است ، زيرا از اين جهت كه آن وسيلهيى براى اثبات است واجب است كه از پيش معلوم باشد ، و از اين حيث نيز كه مطلوب است واجب است كه از پيش معلوم باشد ، پس اجتماع نفى و اثبات لازم مىآيد و آن محال است ؛ ( پنجم ) اينكه مقدّمهء واحد نتيجه نمىدهد بلكه آنچه نتيجه مىدهد مجموع دو مقدّمه است ، و ليكن حضور دو مقدّمه به يك بار در ذهن محال است ، زيرا چون نفوس خود را تجربه مىكنيم در مىيابيم كه هرگاه خاطر خود را به سوى معلومى متوجّه سازيم در همان وقت محال است كه آن را به سوى معلوم ديگرى متوجه سازيم . و هرگاه نيز كه برخى از ايشان مسلّم داشتهاند كه نظر فى الجمله افادهء علم مىكند و ليكن همان گروه گفتهاند كه نظر در الهيّات فايدهيى نمىدهد و بر آن از دو جهت احتجاج كردهاند : « وجه » اوّل اينكه ، حقيقت خدا به تصوّر درنمىآيد ، و هرگاه كه حقيقت متصوّر نباشد تصديق به ثبوت [ ذات ] او و يا ثبوت صفتى از صفات او محال باشد . بيان نكتهء اول اين است كه آنچه نزد بشر معلوم است منزّه بودن واجب الوجود از حيّز و جهت است ، و موصوف بودن او به علم و قدرت . امّا وجوب و تنزيه قيدى سلبى است و حقيقت آن نفس اين سلب نيست ، پس علم به اين سلب علم به حقيقت او نيست ، و امّا موصوف بودن به علم و قدرت عبارت از انتساب ذات او بدين صفات است ، و ذات او نفس اين انتساب نيست ، پس علم بدين انتساب علم به ذات او نيست ؛ بيان دوم اين است كه تصديق موقوف بر تصوّر است ، و هرگاه تصوّر نباشد تصديق ممتنع باشد ، و نمىگويند كه ذات متعال او متصوّر به حسب حقيقتى است كه مخصوص او است ، بلكه مىگويند ذات او متصوّر به حسب لوازم آن است ، و مقصود از اين بيان آن است كه ما مىدانيم كه او چيزى هست كه لازمهء آن وجوب و تنزيه و دوام است ، و از آن بر اين متصور حكم مىكنيم . حال گوييم : يا مىتوان گفت كه اين امور معلوم يا نفس ذات است